مارکس امروز

اریک جان ارنست هابس باوم، نویسنده و تاریخ نگار مارکسیست انگلیسی، یکی از بزرگترین تاریخ نویسان اخیر جهان محسوب می شود. او در اکتبر سال ۲۰۱۲ در لندن چشم از جهان فرو بست. آخرین کتاب وی «چگونه جهان را تغییر دهیم»، در سال ۲۰۱۱ منتشر شد. این کتاب مجموعه‌ای از نوشته‌های وی بین سالهای ۲۰۰۹–۱۹۵۶ در مورد آثار مارکس، انگلس، گرامشی و تأثیر آن‌ها بر جنبش «مارکسی»، می باشد. دریچه ها خواندن این کتاب را عمیقاً به خوانندگان خود توصیه می کند. در اینجا، ترجمه فصل اول این کتاب در باره مارکس، که در اصل بر اساس بحث و گفتگوی وی در هفته کتاب یهودی در سال ۲۰۰۷ در لندن، نوشته شده را به عرض خوانندگان عزیز می رسانیم.

مارکس امروز

نوشته: اریک هابس باوم

برگردان: رضا جاسکی

هفته کتاب یهودی در سال ۲۰۰۷، درست کمتر از دو هفته قبل از سالگرد مرگ کارل مارکس (۱۴ مارس) و در چند قدمی محلی که بیشترین همدم او در لندن بوده، یعنی اتاق مطالعه گرد موزه بریتانیا، برگزار شد. دو سوسیالیست بسیار متفاوت، ژاک اتالی (Jacques Attali) و من، در آنجا برای ادای احترام بودیم. در عین حال،این اتفاق اگر شما تاریخ و مناسبت را در نظر بگیرید، دو برابر غیر منتظره بود. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که مارکس با شکست در سال ۱۸۸۳، درگذشت، چرا که اثار او شروع به تاثیرگذاری در آلمان و خصوصا بر روشنفکران روسی کرده بود، و همچنین جنبشی که توسط شاگردانش هدایت می شد، در راه تسخیر جنبش کارگری آلمان بود. اما در سال ۱۸۸۳ به اندازه ای بود که تأثیر آثار زندگی‌اش را نشان دهد. او چند اثر درخشان نوشته بود و تندیس کار بزرگ و ناقصش، سرمایه، که در آخرین دهه زندگی‌اش کار ان بسختی پیش می رفت. وقتی که یک بازدیدکننده از او در مورد آثارش می پرسد، با تلخی می‌پرسد، «کدام اثار؟». مهمترین تلاش سیاسی وی بعد از شکست انقلاب ۱۸۴۸ ،تاسیس به اصطلاح انترناسیونال اول بین سالهای ۱۸۷۳– ۱۸۶۴ ، بود. او هیچ اثر قابل اهمیتی در سیاست و یا زندگی روشنفکری بریتانیایی ها، جایی که بیش از نیمی از زندگی خود را به عنوان یک تبعیدی در آنجا گذراند، باقی نگذاشت. و در عین حال، چه موفقیت فوق‌العاده‌ای پس از مرگ! احزاب سیاسی طبقه کارگر اروپا، بیست و پنج سال پس از مرگش به نام و یا با ادغان الهام بخشی او تاسیس شدند، که بین پانزده تا چهل و هفت اراء را درکشورهایی که انتخابات دموکراتیک داشتند، بدست اوردند. اما بجز انگلیس، که تنها استثناء بود. پس از سال ۱۹۱۸،اکثر این احزاب قدرت دولتی را گرفتند، و فقط در اپوزیسیون نبودند، و بعد از پایان فاشسیم نیز این چنین باقی ماندند. اما بسیاری از انان مشتاق انکار الهام بخش اصلی خود شدند. همه انان همچنان وجود دارند. در همین حال، شاگردان مارکس، گروههای انقلابی در کشورهای غیر دموکراتیک و جهان سوم را تاسیس کردند. هفتاد سال پس از مرگ مارکس، یک سوم نژاد بشری، تحت حکومت احزاب کمونیست زندگی می کردند که ادعا داشتند نمایانگر ایده‌های وی بودند و ارمانهای او را متحقق می کردند. خوب، بیش از ۲۰ در صد، همچنان چنین ادعائی دارند، هر چند که احزاب حاکم انها، به طور چشمگیری سیاستهای خود را (با استثنائات جزیی) تغییر داده اند. بطور خلاصه، اگر فقط یک متفکر در قرن بیستم، یک علامت پاک نشدنی در قرن بیستم از خود به جا گذاشته، این او بود. هنگام قدم زدن در قبرستان Highgate، جایی که کارل مارکس و هربرت اسپنسر قرن نوزدهم مدفون هستند، قبرهای انها بطور عجیبی در معرض دید یکدیگر قرار دارند، را میابی. وقتی که هر دو زنده بودند، هربرت یک ارسطوی شناخته شده زمانه بود، در حالی که کارل، پسری که در دامنه های پایین Hampstead با کمک مالی دوستش زندگی می کرد. امروز هیچ‌کس حتی نمی‌داند که اسپنسر در آنجا مدفون است، در حالی که زائران مسن از ژاپن و هند از قبر کارل مارکس بازدید می‌کنند و تبعیدیهای کمونیست ایرانی و عراقی اصرار دارند که در زیر سایه او به خاک سپرده شوند.

دوران رژیمهای کمونیستی و احزاب کمونیست توده ای با سقوط اتحاد جماهیر شوروی بسر امد، حتی اگر در جایی همچون چین و هند، هنوز باقی‌مانده اند، در عمل آن‌ها پروژه قدیمی مارکسیسم لنینیستی را رها کرده اند. و وقتی که این دوره بسر امد، کارل مارکس خود را یک بار دیگر بی‌صاحب یافت. کمونیسم ادعا می‌کرد که تنها وارث واقعی او و ایده‌هایی که با او شناخته شده اند، بود. حتی تمایلات مخالف مارکسیستی و یا مارکسیستلنینیستی که بعد از محکومیت استالین توسط خروشچف در سال ۱۹۵۶، اینجا و آنجا تشکیل شده و رد پایی از خود جا گذاشتند، تقریباً بطور قطع کمونیستهای سابق بودند. بنابراین بیست سال بعد از صدمین سال مرگش، او کاملا به مرد دیروزی تبدیل شده و دیگر ارزش نگرانی ندارد. حتی روزنامه‌نگاری ادعا کرد که این بحث امشب [منظور سخنرانی و بحث هابس باوم در هفته کتاب یهودی می باشد.این مقاله بر اساس این بحث و گفتگو توسط وی بعداً نوشته شد. مترجم] بخاطر نجات او از «زباله دانی تاریخ» میباشد. با این وجود، امروز مارکس ، یکبار دیگر متفکری برای قرن بیستم و یکم است.

من فکر نمی‌کنم که کار خیلی زیادی برای انجام یک نظرسنجی توسط بی بی سی لازم باشد، که نشانخواد داد که شنوندگان رادیو او را به عنوان بزرگترین فیلسوف تاریخ انتخاب خواهند کرد. اما اگر نام او را در گوگل جستجو کنید، او هنوز به عنوان یکی از بزرگترین متفکرین حاضر بعد از اینشتین و داروین و خیلی جلوتر از ادام اسمیت و فروید می باشد.

به نظر من دو دلیل برای این وجود دارد. اول اینکه، پایان مارکسیسم رسمی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، مارکس را از شناسایی عمومی توسط لنینیسم در تئوری و رژیمهای لنینیستی در عمل آزاد کرد. این کاملاً مشخص شد که هنوز بسیاری از دلایل خوب برای در نظر گرفتن آن چه که مارکس در باره جهان می گفت، وجود دارد. و به ویژه این دلیل دوم استبخاطر آنکه سرمایه داری جهانی شده که در سالهای ۱۹۹۰، پدیدار شد، بطرز عجیبی شبیه جهانی است که مارکس در مانیفست کمونیست پیش‌بینی کرد. این موضوع در واکنش عمومی نسبت به ۱۵۰مین سالگرد این جزوه شگفتی افرین در سال ۱۹۹۸ ، درست در سال تحولات چشمگیر در اقتصاد جهانی مشخص گردید. برعکس، این بار این سرمایه داران و نه سوسیالیستها که او را دوباره کشف کرده بودند: سوسیالیستها نیز دلسردتر از آن بودند که توجهی به این سالگرد نمایند. من حیرت خود را به خاطر می اورم وقتی که سردبیر مجله پروازهای شرکت هواپیمایی یونایتد ایرلاینز، که میباید ۸۰ درصدخوانندگان ان مسافران مؤسسات بازرگانی باشند با من تماس گرفت. من یک نمایشنامه در مورد مانیفست نوشته بودم و او معتقد بود که خوانندگان وی، علاقه‌مند بحث در مورد مانیفست میباشند و او اجازه استفاده از نمایشنامه مرا می خواست. من حتی بیش از این شگفت زده شدم، هنگامی که وقت ناهار در حلول قرن حاضر، جورج ساروس، نظر مرا در باره مارکس پرسید. با توجه به اختلاف وسیع نظرات ما، من سعی به طفره از بیان یک جواب صریح کردم. ساروس پاسخ داد که «ان مرد در ۱۵۰ سال پیش، چیزی در مورد سرمایه داری کشف کرد که ما می بایستی انرا مد نظر داشته باشیم». و او کشف کرده بود. بزودی، نویسندگانی که تا آن جایی که من میدانم، هرگز کمونیست نبوده اند، شروع به بررسی او بطور جدی کردند، مثل کتاب جدید ژاک اتالی، زندگی و آثار مارکس. اتالی نیز عقیده دارد که مارکس هنوز چیزهای زیادی برای گفتن به آن‌هایی که خواهان تغییر دنیای امروز به جهانی بهتر هستند، دارد. خوب است که به یاد داشته باشیم که حتی فقط به این خاطر، ما باید امروز به مارکس توجه کنیم.

در اکتبر ۲۰۰۸، وقتی که فایننشال تایمز لندن مقاله‌ای با تیتر «سرمایه داری در تشنج» را منتشر کرد، دیگر جای هیچ شکی باقی نمی‌ماند که او به صحنه عمومی بازگشته بود. در حالی که سرمایه داری جهانی، دچار بزرگترین اختلال و بحران بعد از سالهای اوایل ۱۹۳۰ است، او محال است که از صحنه خارج شود. از طرف دیگر، مارکس در قرن بیست و یکم بطور قطع بسیار متفاوت از مارکس قرن بیستم خواهد بود.

آنچه که مردم در مورد مارکس در قرن گذشته فکر میکردند، بر گرفته از سه واقعیت بود. اول، تقسیم دنیا بین کشورهایی که انقلاب را در دستور کار داشتند و آن‌هایی که چنین نبود، یعنی اگر خیلی وسیع صحبت کنیم، کشورهای با سرمایه داری توسعه یافته در اقیانوس اطلس شمالی و اقیانوسیه و بقیه جهان. دومین واقعیت از اولی نشأت میگیرد: میراث مارکس بطور طبیعی به یک میراث سوسیال دمکرات و اصلاح طلب و یک میراث انقلابی، که بشدت تحت نفوذ انقلاب روسیه بود، به دو شاخه تقسیم شد. این واقعیت بعد از ۱۹۱۷ در اثر واقعیت سوم کاملاً واضح شد: فروپاشی سرمایه داری قرن نوزدهم و جامعه بورژوازی قرن نوزدهم به آنچه که من «عصر فاجعه» نامیده ام، یعنی بین سالهای ۱۹۱۴ و اواخر ۱۹۴۰ . این بحران بقدری شدید بود که عده زیادی شک داشتند که سرمایه داری بتواند دوباره سر پای خود بایستد. ایا تقدیر این نبود که با یک اقتصاد سوسیالیستی جایگزین شود، همانطور که جوزف شومپتر، که از مارکسیم فاصله زیادی داشت، پیش‌بینی کرده بود؟ در‌واقع سرمایه داری بهبود یافت، اما نه به شکل قدیمی ان. همزمان اتحاد جماهیر شوروی الترناتیو سوسیالیستی که مصون از شکست بود به نظر می رسید. بین سالهای ۱۹۲۹ و ۱۹۶۰ ، این به نظر غیر منطقی نمی رسید، حتی برای خیلی از غیر سوسیالیستها که از نظر سیاسی مخالف چنین رژیمهایی بودند، باور آنکه سرمایه داری به پایان خود نزدیک می‌شد و شوروی ثابت میکرد که می‌تواند انرا از دور خارج کند. در سال اسپوتنیک، این به نظر مضحک نمی رسید. این چنین بود و بعد از ۱۹۶۰ کاملاً مشهود شد.

این حوادث و پیامدهای آن برای سیاست و تئوری به دوره پس از مرگ مارکس و انگلس تعلق دارد. آن‌ها فراتر از حیطه تجربیات و ارزیابی های مارکس قرار دارند. قضاوت ما از مارکسیسم قرن بیستم،نه بر اساس تفکرات خود مارکس، بلکه تفسیر اثار و یا تجدید نظر در نوشته‌هایش پس از مرگ او می باشد. منتها ما میتوانیم ادعا کنیم که در اواخر سالهای ۱۸۹۰ ، در طی اولین بحران فکری مارکسیسم، نسل اول مارکسیستها، آن‌هایی که در ارتباط شخصی با مارکس و یا احتمالاً با فردریش انگلس بوده‌اند، بحث در مورد برخی از مسائلی که در قرن بیستم مطرح شد، بویژه، رویزیونیسم،امپریالیسم و ناسیونالیسم را آغاز کردند. بخش بزرگی از بحثهای بعدی مربوط به قرن بیستم، بویژه بحث در مورد آنچه یک اقتصاد سوسیالیستی می‌تواند و یا باید شبیه آن باشد، که تا حد زیادی برگرفته از تجربیات اقتصاد جنگی ۱۹۱۸–۱۹۱۴ و بحران های انقلابی و شبه انقلابی است، در اثار کارل مارکس وجود ندارد.

بنابراین، این ادعا که برتری سوسیالیسم، به عنوان شیوه ای که سریع‌ترین رشد نیروهای تولیدی را ضمانت میکند، برتر از سرمایداری بود، به سختی می‌تواند توسط مارکس صورت گرفته باشد. این متعلق به دورانی است که بحران های سرمایه داری در بین دو جنگ جهانی با برنامه‌های پنج ساله اتحاد جماهیر شوروی سابق مواجه بود. در واقع، آنچه که کارل مارکس ادعا کرد این نبود که توانایی سرمایه داری برای تقویت نیروهای تولیدی به پایان رسیده است، بلکه این بود که، ریتم ناهماهنگ رشد سرمایه داری که بحران های دوره ای همراه با تولید بیش از حد را ایجاد می‌کرد که این می‌توانست، دیر یا زود با شیوه اقتصاد سرمایه داری ناسازگار شده و باعث درگیری‌های اجتماعی شود که به انهدام آن منجر گردد. سرمایه داری بخاطر ماهیتش، ناتوان از تنظیم پیروی اقتصاد از تولید اجتماعی بود. آنچه او فکر میکرد، ناچاراً سوسیالیستی بود.

از این رو، جای تعجب نیست که «سوسیالیسیم» هسته مباحث قرن بیستم و ارزیابی کارل مارکس بود. این بخاطر آن نبود که پروژه یک اقتصاد سوسیالیستی بطور خاصی مارکسیستی است، که نیست، بلکه به این خاطر که تمام احزاب ملهم از مارکسیسم، در چنین پروژه ای اشتراک دارند و احزاب کمونیستی در واقع ادعا می‌کردند که انرا برقرار کرده بودند. این پروژه در شکل قرن بیستمی اش مرده است. «سوسیالیسم» انچنانکه در اتحاد جماهیر شوروی وجود داشت و دیگر «اقتصادهای برنامه ریزی متمرکز»، که در تئوری بدون بازار و دولت صاحب و کنترل کننده اقتصاد است، از میان رفته است و احیاء نخواهد شد. آرمان‌های سوسیال دمکراتیک برای ایجاد اقتصادهای سوسیالیستی، همیشه ایده الهای آینده بوده است، اما حتی به عنوان ارمانهای رسمی، آن‌ها در پایان قرن رها شدند.

چه مقدار از مدل سوسیالیسم در افکار سوسیال دمکراتها، و سوسیالیسم ایجاد شده توسط رژیم های کمونیستی، مارکسی بود؟ در اینجا تذکر این نکته مهم است که مارکس عمداً از اظهار نظر در باره اقتصاد و نهادهای اقتصادی سوسیالیسم امتناع می‌کرد و چیزی در مورد شکل خاص جامعه کمونیستی به جز آنکه نمی‌تواند ساخته و یا برنامه‌ریزی شود ولی از بطن یک جامعه سوسیالیستی در خواهد امد، نگفت.چنین اظهارات کلی که او در مورد این موضوع انجام داده، از جمله در نقد برنامه گوتا سوسیال دمکراتهای المان، به سختی میتوانست در هدایت جانشینانش مورد استفاده قرار گیرد و در حقیقت، جانشینانش نیز هیچگونه فکر جدی در مورد آنچه که از نظر انان یک مشکل اکادمیک و یا تکلیف خیالی قبل از انقلاب بود، نداشتند. همان قدر کافی بود بدانند که – اگر در اینجا بند ۴ معروف قانون حرب کارگر را نقل کنیم –«این امر می‌تواند بر اساس مالکیت مشترک ابزار تولید باشد» که به نوبه خود اینگونه درک میشد که توسط ملی کردن صنایع کشور دست یافتنی بود.

جالب است گفته شود که اولین تئوری اقتصاد متمرکز سوسیالیستی، نه توسط یک سوسیالیست، بلکه یک غیر سوسیالیست، اقتصاددان ایتالیایی،انریکو بارون (Enrico Barone) ، در سال ۱۹۱۸ نوشته شد. هیچ‌کس دیگری در مورد آن، قبل از آنکه مسأله ملی کردن صنایع خصوصی در دستور کار سیاست عملی در انتهای جنگ اول جهانی قرار گیرد، فکر نکرده بود. در آن موقع، سوسیالیستها خود را در مقابل مشکلاتشان، بدون آمادگی و راهنمایی قبلی و تنها یافتند. «برنامه ریزی» در هر نوع مدریریت اجتماعی بطور ضمنی وجود دارد، اما مارکس چیز مشخصی در مورد آن نگفته بود، و اجرای آن در اتحاد شوروی روسیه بعد از انقلاب، بطور فی البداهه بود. از لحاظ تئوری، این از طریق ابداع مفاهیم ( مانند تجزیه و تحلیل دادهستاده لئونتیف) و ارائه آمار مربوطه انجام شد. این شیوه‌ها بعداً بطور گسترده ای در اقتصادهای غیر سوسیالیستی نیز مورد استفاده قرار گرفت. در عمل، از طریق دنبال کردن اقتصادهای به البداهه جنگی کشمکش اول جهانی، بخصوص اقتصاد المان، و شاید بویژه صنعت برق که لنین مرتبا توسط مدیران هوادار سیاسی‌اش در شرکت های آلمانی و آمریکایی مطلع می شد، صورت گرفت. اقتصاد جنگی که در آن اهداف ثابت و مشخصی از قبل تعیین میگردد مثلا صنعتی شدن با سرعت زیاد، پیروزی در جنگ، ساختن بمب اتم و یا فرستادن انسان به فضاو سپس برای دستیابی به آن‌ها از طریق تخصیص منابع، بدون در نظر گرفتن هزینه‌های کوتاه مدت آن، برنامه‌ریزی می شود، مدل اصلی اقتصاد برنامه‌ای شوروی باقی‌ ماند. در این مدل، هیچ چیز منحصرا سوسیالیستی وجود ندارد. کار به سمت اهداف پیش‌بینی شده می‌تواند با پیچیدگی کمتر و یا بیشتر انجام شود، اما اقتصاد شوروی هرگز فراتر از آن نرفت. و، هر چند که انان بعد از سالهای ۱۹۶۰ تلاش نمودند، ولی هرگز نتوانستند از دام سازگاری بازار در یک ساختار بوروکراتیک و فرماندهی شده نجات یابند.

سوسیال دمکراسی، مارکسیم را به شیوه متفاوتی اصلاح کرد، یا از طریق به تعویق انداختن ساخت یک اقتصاد سوسیالیستی، و یا اینکه، به شکل مثبت تری، فرم‌های مختلف اقتصاد مختلط را ابداع نمود. این موضوع قابل تأملی است، از ان جایی که احزاب سوسیال دمکرات همچنان متعهد به ایجاد نوعی از اقتصاد سوسیالیستی باقی‌مانده اند. جالب‌ترین اندیشه از طرف متفکرانی چون فابیان سیدنی (Fabians Sidney) و بئانریس وب (Beatris Webb )، مطرح شد که یک تغییر و تحول تدریجی از سرمای داری به سوسیالیسم را از طریق یک سری از اصلاحات یک‌جا و برگشت ناپذیر پیش‌بینی می‌کردند و از این رو در مورد شکل نهادی سوسیالیسم و البته نه فعالیت‌های اقتصادی آن تحقیق نمودند. رهبر «رویزیونیست»های مارکسیست، ادوارد برنشتاین، مشکل را به شکل ظریف تری یعنی، جنبش اصلاح طلبی همه چیز و هدف نهایی هیچ، مطرح نمود. در واقع، اکثر احزاب سوسیال دمکرات، که بعدا احزاب صاحب قدرت دولتی شدند، پس از جنگ اول جهانی سیاست رویزیونیستی را پذیرفتند. انهادر صورتی که بعضی از خواسته‌های کارگران برآورده می شد، ادامه فعالیت اقتصاد سرمایه داری را قبول داشتند. نمونه کلاسیک این طرز فکر، کتاب آینده سوسیالیسم اثر انتونی کروسلند (Anthony Crosland) بود که در آن استدلال می‌شد که سرمایه داری پس از جنگ، مشکل تولید اضافه را حل کرده و احتیاجی به شرکتهای ملی ( در شکل کلاسیک ملی و یا دیگر اشکال ان) نبوده و تنها وظیفه سوسیالیستها باز توزبع عادلانه ثروت ملی بود. همه این استدلات بسیار دور از نظرات مارکس و مسلماً دیدگاه کلاسیک سوسیالیستی از جامعه سوسیالیستی، به مثابه جامعه‌ای بدون بازار که احتمالاً مارکس نیز انرا می پذیرفت، بود.

اجازه دهید من فقط این موضوع را اضافه کنم که بحث اخیر بین اقتصاد نئولیبرالی و منتقدانش در باره نقش دولت و شرکت های ملی، در اصل بحث خاص مارکسیستی و یا سوسیالیستی نمی باشد. این بحث بر پایه تلاشی که بعد از سالهای ۱۹۷۰ برای تفسیر یک انحطاط پاتولوژیکی از اصل اقتصاد laissez-faire [دکترین اقتصادی که هیچگونه تنظیم دولتی را نمیپذیرد. مترجم] در واقعیت، به عقب نشینی سیستماتیک دولتها از تنظیم و یا کنترل فعالیتهای اقتصادی شرکت های سود ده می باشد، قرار دارد. این تلاش برای تحویل جامعه بشری به (چنانکه گفته میشود) خود کنترل و ثروت – و یا حتی بازاری که در پی ثروت حداکثر است، و از طرف بازیگرانی که در پی منافع خود هستند، تبلیغ می شود، در هیچ یک از مراحل توسعه سرمایه داری حتی در آمریکا سابقه نداشته است. این برهان خلفی است که این ایدئولوگها به زبان ادام اسمیت میگذارند، هم چنان که افراط اقتصاد صد در صد دولتی و برنامه‌ای اتحا شوروی‌ توسط بلشویکها به زبان مارکس گذاشته می شد. جای تعجب نیست که، این «بنیادگرایی بازاری»، که به الهیات نزدیکتر است تا واقعیت‌های اقتصادی، نیز شکست خورد.

ناپدید شدن اقتصاد دولتی متمرکز و محو مجازی تغییر اساسی جامعه از ارمانهای احزاب سوسیال دمکراسی، بسیاری از مباحث قرن بیستم مربوط به سوسیالیسم را حذف کرده است. برخی از آن‌ها افکار خود مارکس بودند، اما اکثر انها الهام گرفته از او و به نام او بیان می شد. از طرف دیگر مارکس از سه جنبه یک نیروی عظیم باقی‌ ماند: به عنوان متفکر اقتصادی، به مثابه اندیشمند وتحلیل گر تاریخی و به عنوان پدر و بنیانگذار شناخته شده تفکر مدرن در باره جامعه (همراه با دورکهایم و ماکس وبر). من صلاحیت انرا ندارم که عقیده ام را در مورد ادامه اهمیت به وضوح جدی وی به عنوان فیلسوف اظهار نظر کنم. مسلما، آنچه که هرگز اهمیت خود را از دست نداده است، دیدگاه مارکس از سرمایه داری به عنوان یک مرحله موقت تاریخی در اقتصاد انسانی و تجزیه و تحلیل وی از گسترش و تمرکز همیشگی، بحران زایی و دگر دیسی این شیوه تولیدی است.

II

 

اهمیت مارکس در قرن بیست و یکم چیست؟ مدل سوسیالیستی نوع شوروی ـ تنها کوشش برای ایجاد اقتصاد سوسیالیستی تا امروز ـ دیگر وجود ندارد. از سوی دیگر، پیشرفت‌های عظیم و شتابان جهانی شدن صورت گرفته و ثروت خالص ـ ظرفیت بشر را ایجاد می کند. این، قدرت و وسعت اقدامات سیاسی و اجتماعی توسط دولتهای ملی را کاهش داده و از این رو سیاست کلاسیک جنبش های سوسیال دمکراسی که عمدتا وابسته به فشار اصلاحات به دولتهای ملی بود، را تضعیف نموده است. با توجه به نقش برجسته بنیاد گرایی بازار، نابرابری شدید اقتصادی میان کشورها و بین مناطق ایجاد شده و عناصر فاجعه، به ریتم اولیه دوره ای اقتصاد سرمایه داری، از جمله آنچه که جدی ترین بحران جهانی سرمایه داری بعد از سال ۱۹۳۰ شد، بازگشته است.

ظرفیت تولیدی ما این را ممکن ساخته است که بسیاری از انسانها ، حداقل بطور بالقوه، از قلمرو ضرورت به قلمرو وفور نعمت، آموزش و گزینه های غیر قابل تصور زندگی حرکت کنند، هر چند که هنوز اکثر مردم جهان هنوز چنین امکانی را ندارند. اما اکثر جنبش های سوسیالیستی و رژیمها در قرن بیستم بطور عمده در قلمرو ضرورت فعالیت می کردند، حتی در کشورهای ثروتمند غرب، جایی که جامعه وفور نعمت و فراوانی برای عموم مردم بیست سال پس از سال ۱۹۴۵ ظهور می کند. با این حال، در قلمرو فراوانی هدف از غذای کافی، لباس، مسکن و شغل، تأمین در‌آمد و یک نظام رفاهی برای محافظت مردم از خطرات زندگی است، این هر چند که لازم، اما دیگر برنامه ای کافی برای سوسیالیستها نمی باشد.

یک سوم توسعه منفی است. از انجا که توسعه تماشایی اقتصاد جهانی، محیط زیست را نابود می کند، نیاز به کنترل رشد نامحدود اقتصادی، بطور فزاینده ای اضطراری می شود. یک تعارض اشکار بین نیاز به معکوس کردن و یا حداقل کنترل تأثیر اقتصاد ما بر زیست کره زمین و الزامات بازار سرمایه داری یعنی : حداکثر رشد مداوم در جستجوی سود [بیشتر]، وجود دارد. این پاشنه اشیل سرمایه داری است. ما در حال حاضر نمیدانیم تیر چه کسی برای آن کشنده است.

پس ما امروز کارل مارکس را چگونه باید ببینیم؟ به عنوان یک متفکر برای همه بشریت و نه تنها برای بخشی از ان؟ مطمئنا. به عنوان یک فیلسوف؟ به عنوان یک تحلیلگر اقتصادی؟ به عنوان پدر و بنیانگذار جامعه شناسی مدرن و راهنمای درک درست تاریخ بشری؟ بله، اما همان‌طور که اتالی این نکته را بدرستی در مورد او تأکید کرده است، جامعیت جهانی اندیشه اوست. این به معنای «میان رشته ای» در شکل متعارف آن نیست، بلکه ادغام تمام رشته هاست. همانطور که اتالی می نوبسد،« فلاسفه قبل از او به انسان در کلیت خود فکر می کردند، اما او اولین کسی است که جهان را به عنوان یک کل که در آن واحد سیاسی، اقتصادی، علمی و فلسفی است، درک نمود

کاملاً آشکار است که بسیاری از آنچه او نوشته است قدیمی، و برخی از آن قابل قبول نیست. ابن نیز مشهود است که نوشته های او یک پیکره اماده را تشکیل نمی دهند، بلکه مثل همه افکار سزاوار نام، یک کار بی پایان در حال پیشرفت هستند. هیچ‌کس، دیگر آن را به دگم و آیه بی غلط تبدیل نمی کند. ما همچنین می بایستی این عقیده را که تفاوت صریحی بین مارکسیم «درست» و «نادرست» وجود دارد، را بدور اندازیم. طرز کنکاش وی می توانست، به نتایج و نگرش‌های سیاسی مختلفی منجر شود. بله، حتی مارکس خودش نیز چنین کرد وقتی که امکان انتقال مسالمت آمیز قدرت در بریتانیا و هلند و تکامل قریه های اجتماعی روسیه به سوسیالیسم را پیش‌بینی کرد. کائوتسکی و برنشتاین همانقدر زیاد ( و اگر دوست دارید کم) وارثان مارکس بودند که لنین و پلخانف. به همین دلیل من به تمایز اتالی بین مارکس راستین و شماری از پیروان ساده کننده و یا تحریف کننده افکار وی – انگلس، کائوتسکی، لنین، بدیده شک و تردید می نگرم. این به همان اندازه برای روسها ، اولین خوانندگان دقیق کتاب سرمایه، مشروع بود که برای کشورهای شبیه خودشان، تئوری وی را به عنوان راهی برای حرکت از عقب ماندگی بسوی مدرنیته از طریق توسعه اقتصادی از نوع غربی ببینند ، که برای مارکس خودش که در باره عدم امکان انتقال مستقیم به سوسیالیسم از طریق کمون روسی، به حدس و گمان بپردازد. این احتمالاً، بیشتر مطابق اجرای کلی نظرات مارکس بود. موردی که بر علیه تجربه جماهیر شوروی بود، این نبود که، سوسیالیسم فقط می‌تواند بعد از آنکه ابتدا همه کشورهای جهان به سرمایه داری گذار کرده اند ، ساخته شود. این آن چیزی نیست که مارکس گفت و یا میتوان به جرأت ادعا کرد که چنین اعتقادی نداشته است. این یک ازمایش بود. آنچه که بر علیه این ازمایش بود، این بود که روسیه بیش از حد عقب‌مانده بود برای اینکه بتواند چیزی بیشتر از یک کاریکاتور جامعه سوسیالیستی را ایجاد کند – چنانکه پلخانف در مورد «یک امپراتوری چینی قرمز» هشدار داده بود. در سال ۱۹۱۷ ، این اجماع قریب به اتفاق همه مارکسیستها، از جمله اکثر مارکسیستهای روسی بوده است. از طرف دیگر، در مورد مسأله به اصطلاح «مارکسیستهای قانونی» سالهای ۱۸۹۰ ، که بنظر اتالی، مهمترین وظیفه مارکسیستها توسعه و شکوفایی سرمایه داری صنعتی در روسیه بود، نیز آزمایش بود. یک سرمایه داری لیبرال روسی نیز نمی‌توانست تحت تزاریسم اتفاق بیفتد.

و در عین حال، تعدادی از خصوصیات اصلی تجزیه و تحلیل مارکس همچنان معتبر و مرتبط به امروز است. اولین ان، مسلماً تحلیل دینامیک مقاومت ناپذیر و جهانشمول توسعه اقتصادی سرمایه داری و ظرفیت آن برای تخریب هر آنچه که بر سر راه آن قرار گیرد، حتی بخشهایی از میراث گذشته انسانی، که سرمایه داری خود از آن بهره مند شده است، مانند ساختار خانواده، میباشد. دوم، تجزیه و تحلیل مکانیزم رشد سرمایه داری از طریق ایجاد «تضادهای» داخلی ـ حملات بی پایان تنشها و راه حل‌های موقتی، رشد منجر به بحران و تغییر می شود، همه تمرکز اقتصادی در یک اقتصاد بطور فزاینده جهانی را تولید می کنند. مائو، در آرزوی جامعه‌ای بود که بطور مداوم توسط انقلاب بی‌وقفه نو می شود، سرمایه داری این پروژه را از طریق تغییرات تاریخی توسط آنچه شومپتر (به پیروی از مارکس) «تخریب خلاق» بی پایان نامید، تحقق بخشیده است. مارکس معتقد بود که این روند در نهایت منجر به ـ می بایستی منجر به ـ تمرکز فوق‌العاده اقتصاد میشود. این دقیقاً همان چیزی است که اتالی در مصاحبه اخیرش گفت که تعداد افرادی که تصمیم میگیرند چه اتفاقی در اقتصاد بیفتد، در حدود ۱۰۰۰ و یا حداکثر ۱۰۰۰۰ نفر هستند. مارکس معتقد بود که این منجر به الغای سرمایه داری می شود، این پیشگویی هنوز هم برای من قابل قبول به نظر می رسد، اما به شیوه ای متفاوت از آنچه مارکس پیش‌بینی کرد.

از سوی دیگر، پیش‌بینی اینکه این الغاء از طریق «سلب مالکیت از سلب مالکیت کنندگان» توسط یک پرولتاریای گسترده که منجر به سوسیالیسم میشود، بوقوع می پیوندد، نه بر اساس تحلیل وی از مکانیزم سرمایه داری، بلکه بر پایه پیش فرضهای دیگری صورت گرفت. حداکثر، این بر اساس این پیش‌بینی بود که صنعتی شدن، باعث ایجاد جمعیتی که بطور عمده به عنوان کارگر دستکار استخدام خواهند شد، چنانکه در انگلیس آن زمان اتفاق می‌افتاد، میشود. این برای یک پیش‌بینی با برد متوسط درست بود، و همانطور که ما می دانیم، نه برای دراز مدت. بعد از سالهای ۱۸۴۰ ، مارکس و انگلس انتظار انرا داشتند که فقیر سازی، منجر به رادیکالیسم سیاسی که آن‌ها امید انرا داشتند، شود. همانطور که برای هر دو مشخص شد، بخش‌های بزرگی از پرولتاریا فقیرتر به مفهوم مطلق آن نشدند. در واقع، یک ناظر آمریکایی کنگره های ثابت کارگری حزب سوسیال دمکراسی آلمان در سالهای۱۸۹۰ ، «مشاهده کرد که رفقای انجا یک یا دو قرص بالاتر از سطح فقر به نظر می رسند». از سوی دیگر، رشد نابرابری اقتصادی بین بخش‌های مختلف جهان و بین طبقات، لزوماً «سلب مالکیت از سلب مالکیت کنندگان» مارکس را بوجود نمی اورد. بطور مختصر، امید به آینده از تجزیه و تحلیل او خوانده می شود، اما از آن مشتق نمی گردد.

سومی را بهتر است توسط کلمات مرحوم سر جان هیکس، برنده جایزه نوبل در اقتصاد بیان کرد. او نوشت « بسیاری از کسانی که می‌خواهند کورس عمومی شایسته ای در تاریخ داشته باشند، از مقوله‌های مارکسیستی و یا برخی از نسخه های اصلاح شده آن استفاده می کنند، چرا که در روش نسخه های الترناتیو موجود، کمبود وجود دارد

ما نمی‌توانیم راه حل‌ مشکلات پیش روی جهان در قرن بیستم را پیش‌بینی کنیم. اما اگر آن‌ها بخواهند شانسی برای موفقیت داشته باشند، آنان می بایستی سؤالات مارکس را بپرسند، حتی اگر آن‌ها نمی‌خواهند که پاسخ شاگردان مختلف مارکس را قبول کنند.

Views All Time
Views All Time
1005
Views Today
Views Today
2

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *