تجزیه سیاست بحران بعد از پولانی

پروفسور نانسی فریزر استاد فلسفه و سیاست در مدرسه جدید برای تحقیقات اجتماعی[The New School for Social Research]، نیویورک است. موضوعات پژوهشی او در زمینه نظریه اجتماعی و سیاسی، نظریه فمینیستی، تفکر اروپا از قرن ۱۹ و۲۰ و فلسفه علوم اجتماعی است. او یکی از متفکران بزرگ فمینیستی زمان کنونی است. این مقاله اخیرا در نشریه نیو لفت رویو به چاپ رسیده است.

یک جنبش سه گانه؟

تجزیه سیاست بحران بعد از پولانی

نوشته: نانسی فریزر

برگردان: رضا جاسکی

در بسیاری از جهات، بحران امروز شبیه بحران ۱۹۳۰ می‌باشد که توسط کارل پولانی در «تحول بزرگ» تشریح شده است(۱). هم اکنون، همچون انزمان، در همه جا، فشار بی امان برای گسترش و بی قید و بند سازی بازار، ویرانگری می نماید ـ بی معیشتی میلیاردها نفر از مردم، فرسایش خانواده ها، تضعیف جوامع و خرد کردن همبستگی، خاکروبه نمودن محیط زیست و غارت طبیعت در سراسر جهان. حالا، مانند آن وقت، تلاش برای کالا نمودن طبیعت، کار و پول، باعث بی ثباتی جامعه و اقتصاد شده است ـ در این مورد اثرات تخریبی تجارت آزاد در بیو تکنولوژی، در جبران خسارات محیط زیستی، در اوراق بهادار مالی؛ و بر مهد کودک و مدرسه و مراقبت سالمندان شهادت می دهد. هم‌اکنون، همچون انگاه، نتیجه آن، نه فقط بحران در ابعاد اقتصادی و مالی، بلکه همچنین در ابعاد اجتماعی و محیط زیستی نیز می باشد.

علاوه بر این، به نظر می‌رسد که بحران ما، با منطق عمیق ساختاری منحصر بفردش، با آنچه که پولانی تجزیه و تحلیل نمود مشترک است. هر دو به نظر میرسد که در یک نیروی محرکه مشترک، که او «کالای مجازی» می نامید، ریشه دارند. در هر دو دوران، دوران ما و او، بنیادگرایان بازار آزاد بدنبال کالایی کردن تمام پیش شرطهای لازمه تولید کالایی هستند. تبدیل نیروی کار، طبیعت و ثروت به اشیایی برای فروش در «بازارهای خود تنظیمی»،که بنا به پیشنهاد انان، بایستی با این پایه‌های اساسی تولید و تجارت نیز، به مثابه کالاهایی همچون دیگر کالاها رفتار شود. در واقعیت امر، این پزوژه خودانکاری داشت. مانند ببری که دم خود را گاز می گیرد،نئولیبرالیسم درست مانند سلفان خویش در دهه سی، تهدید به از بین بردن همه تکیه گاهانی که سرمایه به انها وابسته است، می کند. نتیجه آن در هر دو مورد کاملا قابل پیش‌بینی بود: از یک سو بی ثباتی کامل سیستم اقتصادی، و طبیعت و جامعه از سوی دیگر می باشد.

با توجه به این شباهتها، جای هیچگونه تعجبی نیست که بسیاری از تحلیل گران بحران کنونی به شاهکار پولانی بازگشته اند، و در عین حال نیز عده‌ای در باره زمان ما چون، «دگرگونی بزرگ دوم» و « بازگشت دگرگونی بزرگ» صحبت می کنند(۲). با این حال، اوضاع فعلی در یک رابطه مهم، نسبت به سالهای ۱۹۳۰ متفاوت است: با وجود شباهت‌های ساختاری، واکنش سیاسی امروز کاملاً متفاوت است. در نیمه اول قرن بیستم، پولانی مبارزات اجتماعی حول بحران را یک «جنبش دوگانه» نامید. از نظر او، احزاب سیاسی و جنبش های اجتماعی موتلفه در دو طرف یک خط ساده صف ارایی کرده بودند. در یک طرف نیروهای سیاسی و منافع تجاری که از بازار بی قید و بند و گسترش کالایی طرفداری می‌کردند، قرار داشتند و در سوی دیگر، جبهه گسترده و متنوع طبقاتی، از جمله کارگران شهری و زمین داران روستایی، سوسیالیستها و محافظه کاران، که بدنبال «حفاظت جامعه» از نابسامانی های بازار بودند. بعلاوه، هم چنانکه بحران عمیق‌ می شد، پارتیزان های «حافظ جامعه» بیشتر پیروزی کسب می کردند. با همه تفاوتهای نیو دیل امریکا، روسیه استالینی، اروپای فاشیستی و بعدا، سوسیال دمکراسی پس از جنگ، به نظر میرسید که طبقات سیاسی، با قرار گرفتن در سمت چپ خودشان، حداقل در یک مورد توافق داشتند: بازارهای «خود تنظیم شونده» در کار، طبیعت و ثروت می‌توانست جامعه را از بین ببرد. تنظیمات و مقرارت سیاسی برای حفظ ان ضروری بود.

اما، امروز چنین اجماعی وجود ندارد. نخبگان سیاسی ـ حداقل خارج از امریکای لاتین و چین ـ به صراحت و یا بطور ضمنی، نئولیبرال هستند. تقریباً همه آن‌ها ـ از جمله استادان خود خوانده سوسیال دمکراسی ـ در درجه اول متعهد به حمایت از سرمایه گذاران هستند و تقاضای «ریاضت» و «کاهش کسری بودجه»، با وجود تهدیداتی که چنین سیاست هایی برای اقتصاد، جامعه و طبیعت در بر خواهد داشت، دارند. همزمان، اپوزیسیون ملی نمی‌تواند حول یک الترناتیو همبسته، با وجود طغیان های شدید اما زودگذر، مانند اکوپای(Occupay) و ایندیگنادوس(lndignados) که بطور کلی اعتراضاتشان فاقد محتوی برنامه ای است، ائتلاف کند. جنبش های اجتماعی مطمئناً عمر طولانی‌تری دارند و بهتر نهادینه شده اند، اما آن‌ها از چند پارگی رنج می‌برند و نتوانسته اند در یک پروژه منسجم ضد نئولیبرالیسم متحد شوند. در مجموع، ما فاقد یک جنبش دوگانه به مفهوم پولانی هستیم(۳) . بنابراین، نتیجه یک تعارض نادر است. در حالی که بنظر می‌رسد بحران امروز، منطق های ساختاری پولانی مبتنی بر دینامیسم کالایی ساختگی را دنبال می‌کند، اما منطق سیاسی پولانی به شکل جنبش دوگانه را نشان نمی دهد.

مابا این تعارض، چه باید بکنیم؟ چگونه ما میتوانیم به بهترین نحوی، منش قطعاً غیر پولانی چشم انداز سیاسی قرن بیست و یک را توضیح دهیم و چگونه مجموعه حاضر را ارزیابی کنیم؟ چرا نخبگان سیاسی امروز در دفاع از پروژه های نظارتی که هدفش حفظ سیستم اقتصادی سرمایه داری از نابسامانی های خارج از کنترل بازار است، شکست می خورند؟ ـ و جامعه و طبیعت را تنها می گذارند؟ و چرا جنبش های اجتماعی حول یک پروژه ضد هژمونیک با هدف دفاع از معیشت تهدید شده، جامعه در حال خرد شدن و محیط زیست در معرض خطر، متحد نمی شوند؟ آیا ما در اینجا با اشتباهات سیاسی ـ شکست رهبری، نقض تجزیه و تحلیل و قضاوت‌های غلط روبرو هستیم؟ از طرف دیگر، آیا مجموعه فعلی مبارزه سیاسی، از بعضی جهات، نشان دهنده یک پیشروی نسبت به سناریوی پولانی نیستند؟ آیا این منعکس کننده بینش سخت بدست آمده ای که انگشت بر نقاط ضعف ایده جنبش دوگانه می گذارد، نیست؟ در ادامه، پیشنهاد بررسی این سؤالات در دو مرحله را دارم. اول، من بعضی از فرضیه های بسیار متداولی را ارزیابی می کنم که به تفاوت چشم انداز سیاسی فعلی با تجزیه و تحلیل پولانی می پردازد. من پس از آن به فرضیه دیگری که به نظر من بیشتر وضعیت ما را روشن می نماید، می پردازم. مستلزم این فرضیه ان است که ما ایده پولانی در مورد جنبش دوگانه را به گونه‌ای تغییر دهیم که بهتر چشم انداز تحول اجتماعی رهایی بخش در قرن ۲۱ را روشن نماید.

اشتباه رهبری؟

اجازه بدهید با این سؤال شروع کنیم: چرا هیچگونه جنبش دوگانه در قرن ۲۱ وجود ندارد؟ چرا با وجود شزایط ساختاری به ظاهر مطلوب، هیچ پروژه ضد هژمونیکی با هدف حفاظت جامعه و طبیعت از نئولیبرالیسم وجود ندارد؟ چرا طبقات سیاسی زمان حاضر، سیاست عمومی را به بانکهای مرکزی واگذار کرده اند؟ و چرا در صفوف آن‌ها فقط عده قلیلی از کینزی های متعهد، و چه رسد به سوسیالیست ها، که خواهان مبارزه برای الترناتیوهای همبسته باشند، دیده می شود؟ چرا هیچگونه ائتلاف گسترده ای از نیو دیلی های جدید، اتحادیه های کارگری، کارگران بیکار و موقت، فمنیست ها، طرفداران محیط زیست، ضد امپریالیستها، سوسیال دمکراتها و سوسیالیست ها، وجود ندارد؟ چرا هیچ جبهه مردمی اصرار نمی‌کند که هزینه‌های کالاسازی جعلی، نه ذاتا توسط «جامعه» و یا طبیعتی که به یک لگن دستشویی تنزل یافته پرداخت شود، بلکه توسط کسانی که با تلاش بی امان برای انباشت سرمایه، جامعه را به پرتگاه بحران می کشانند؟ چرا اعتراضات خلاقی چون ایندیگنادوس و جنبش اکوپای، موفق به پیدا کردن یک عبارت منسجم و پایدار که بتواند کسانی را که فرانکلین روزولت «تبهکاران ثروت» می نامید و دول خدمتگذارشان را، به چالش بکشاند؟

چندین توضیح می‌تواند مطرح شود. ساده‌ترین آن، فقدان یک جنبش دوگانه را، شکستی برای رهبری سیاسی می شمرد. این فرضیه میباید به نظر هر کسی که مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری ایالات متحده را دنبال کرده است، برسد. در کمال تاسف عده زیادی، باراک اوباما نشان داد که مایل و یا قادر به ایجاد یک الترناتیو برای نئولیبرالیسم بی شرمانه رامنی و رایان نمی باشد. برای مثال، در مناظره ریاست جمهوری سوم اکتبر ۲۰۱۲، مسئول مناظره یک سؤال ساده را مطرح نمود: نظر شما در مورد نقش دولت چه فرقی با رامنی دارد؟ اندازه گیری عمق کامل شکست رئیس جمهور برای ارائه یک پاسخ کامل، تردیدی که در طرز بیان، لحن صدا و خجالت از پاسخش، محتاج یک کنکاش روانکاوانه است:

«من قطعاً فکر میکنم تفاوت وجود دارد. وظیفه اول دولت فدرال، حفظ امنیت مردم آمریکا استاما من همچنین بر این باورم که دولت ظرفیت این را دارد که – دولت فدرال ظرفیت این را دارد که کمک کند به باز کردن فرصت ها و ایجاد فرصت های شغلی، و ایجاد چهارچوبهایی که مردم آمریکا موفق شوندنبوغ آمریکا سیستم اقتصادی آزاد و آزادی است، و این واقعیت که مردم میتوانند بروند و کسب و کاری را شروع کننداما همانطور که ابراهام لینکن اعتقاد داشت، چیزهایی وجود دارند که ما با هم بهتر انجام می دهیمچرا که ما می‌خواهیم که این دروازه های فرصت را به همه آمریکایی بدهیم، زیرا که اگر همه آمریکایی ها فرصت بیابند، ما همه بهتر خواهیم شد.» (۴)

این را با تمسخر شجاعانه فرانکلین روزولت از مخالفان بنیادگرای طرفدار بازار وی در مبارزه انتخاباتی سال ۱۹۳۶ مقایسه کنید، بخاطر داشته باشید که در اینجا متن نمی‌تواند به شکل عادلانه ای طرز بیان روزولت – طعنه مطمئن و لذت مشهود او در تمسخر اعتقادات بد مخالفانش را، نشان دهد.

«اجازه دهید به شما هشدار دهم و اجازه دهید که به ملت در مورد حیله‌های آرام کنندهای که می گوید: “البته ما به این چیزها اعتقاد داریم – ما به امنیت اجتماعی باور داریم، ما به کار برای بیکاران اعتقاد داریم، ما معتقد به صرفه جویی در خانه هستیم. بخدا قسم که ما به همه این‌ها اعتقاد داریم. ما فقط راه دولت فعلی را دوست نداریم. فقط آن‌ها را به ما بدهید، ما همه آن‌ها را انجام می دهیم، ما برای آن‌ها کارهای بیشتری می کنیم، ما آن‌ها را بهتر انجام خواهیم داد و از همه مهمتر طوری انجام می‌دهیم که هیچ خرجی برای هیچ کسی نداشته باشد.”، هشدار می دهم.»(۵)

این مقایسه نشان میدهد که فرضیه شکست رهبری، قدرت واقعی دارد. یک فرد کاریزماتیک مطمئناً می تواند در روند تاریخ تفاوت ایجاد کند، و چشم انداز جنبش دوگانه امروز یقیناً بهتر می شد اگر فرانکلین روزولت سکان انرا بدست داشت و نه اوباما. با همه اینها، این موضوع نمی‌تواند توضیح دهد که چرا جنبش دوگانه در پیشامدهای امروز وجود ندارد. این چیز دیگری بود اگر ما فقط با ضعف یک فرد روبرو بودیم. اما ضعف اوباما بزحمت منحصر بفرد است. این جزء الگوی گسترده‌تری است – وبا شکست همه جانبه سیاست کینزی در میان نخبگان میتواند توضیح داده شود.ما نمی توانیم در مواجهه با شکست کل یک طبقه حاکمه، در عدم تلاش جدی برای توقف یک قطار در حال در هم شکستن، خودمان را به فرضیه های متکی بر روانشناسی فردی، محدود کنیم.

کار و سلطه مالی

بنابراین اجازه بدهید که ما به بررسی عمیق‌تری که مربوط به تغییر اساسی در خصوصیت سرمایه داری بعد از سالهای ۱۹۳۰ می‌باشد، بپردازیم. مسأله مورد اختلاف در اینجا، تغییر از یک رژیم انباشت فوردی متکی بر تولید صنعتی به یک رژیم پسافوردی تحت سلطه مالی می باشد. کار، در زمان پولانی در سرمایه داری فوردی، از انجا که بهره برداری از آن موتور اصلی انباشت سرمایه بود، در مرکز آن قرار داشت. کارگران صنعتی دارای نفوذ قابل ملاحظه ای بودند: تمرکز، سازمان دهی را تسهیل می کرد و تهدید به خودداری از کار، سلاح موثری بود. کارگران سازمان یافته، ستون اصلی جبهه گسترده مردمی، پیشگام تلاش برای تنظیم سرمایه داری و سپر جامعه در مقابل اثرات فروپاشنده ساختار laissez-faire [نظریه ای که مخالف هر گونه مداخله دولت در اقتصاد می باشد] بود و در انزمان نیز، سرمایه داری صنعتی پایه‌های آماده گروهی و سیاسی برای قطب محافظ جنبش دوگانه را ساخت(۶).

وضعیت سرمایه داری امروزی، اساساً متفاوت است. در اوضاع کنونی، سرمایه در صورت امکان ترجیح می دهد، کسب و کار مخاطره آمیز را دور بزند. با ساده کردن مدار انباشت، سرمایه گذاران سود را در خرید و فروش ثروت و محصولات مالی که ریسک را کالا ساخته، می یابند و از اینرو از وابستگی به کار، که نقشش در هر حال با پیشرفت تکنولوژی کاهش می یابد، اجتناب می ورزند. پس از اینرو نیروی کار، فاقد اهرمی است که در سالهای ۱۹۳۰ داشت. کار دستی به حاشیه رانده شده است، عضویت در اتحادیه ها کاهش می یابد، و سلاح اعتصاب نیروی خود را – حداقل در شمال جهانی ـ از دست می دهد. به همین اندازه این موضوع حائز اهمیت است که معقولیت تقسیم طبقاتی بین کار و سزمایه نیز از بین رفته و آشکارا، بخاطر تقسیم نمایان تر بین صفوف قلیل مستخدمین ثابت از یک طرف و کارگران موقت از طرف دیگر مبهم تر شده است. در چنین شرایطی، نیروی سازمان یافته کار، نماینده جامعه نمی باشد. در نظر برخی، آن فقط از امتیازات اندک امنیت شغلی یک اقلیت کوچک در مقابل عده به مراتب بیشتری که فاقد آن هستند دفاع می کند.

بنابراین، کار، به دلایل ساختاری نمی‌تواند ستونی برای حفاظت از جنبش دوگانه در قرن بیست و یک به شمار اید. جانشین واضحی هم در تیررس نیست: کارگران موقت یا «جمعیت کثیر»، از طرفی، قدرت تعداد بسیار آن به نفعش می‌باشد اما از طرف دیگر شرایطش به گونه ایست که مساعد برای سازماندهی نمی باشد و بسیاری از انان اهمیت چندانی برای سرمایه ندارد و میتواند بدون آنان باشد. جوانان، دهقانان، مصرف کنندگان، زنان ، طبقه نه چندان «جدید» کارگران نمادین، اخیراً در پوشش هکرها و دزدان دریایی سایبری، همگی تلاش کرده‌اند و در بخش عمده سیاسی چیزی نیافتند. به گفته دیگر، سرمایه داری تحت سلطه مالی دارای موانع ساختاری نیرومندی در مقابل قوه محرکه سیاسی پولانی هستند. و ان، بخاطر طبیعتش، نیروی اجتماعی قابل شناسایی که بتواند پرچم دار ضد هژمونی باشد، تولید نمی‌کند چه رسد به «قبرکن» اختصاصی.

فرضییه تغییر از تولید به امور مالی، تا حدی فهم شرایطی که مانع پیدایش جنبش دوگانه در عصر حاضر است، را فراهم می کند. اما، آن در درک طیف کامل امکانات سیاسی، شکست می خورد. یک دلیل این است که این رویکرد، چشم انداز کار، خارج از شمال جهانی را نادیده می‌گیرد. دلیل دیگر اینکه، این دیدگاه، فراتر از سیستم اقتصادی رسمی، نگاهی به زمینه‌های گسترده‌تر باز تولید اجتماعی، که در حال حاضر به مثابه مقر اصلی ضدیت با نئولیبرالیسم می‌باشد و شاهد مبارزات در سراسر جهان برای آموزش و پرورش، مراقبت های بهداشتی، مسکن، اب، آلودگی هوا، غذا و زندگی اجتماعی است، ندارد. سپس، فرضیه مالی، بیش از حد و به طور یک‌جانبه به روابط طبقاتی به عنوان تنها زمینه اصلی مبارزه سیاسی منمرکز شده است،و در عین حال توجهی به روابط موقعیت اجتماعی که در حال حاضر منبع اصلی بسیج می باشد، هم چنانکه سیاست‌های بازشناختی شهادت می دهد، مسلماً گرامر اصلی اعتراضات امروز، سازماندهی مبارزات حول جنسیت، تمایلات جنسی، مذهب، زبان، نژاد/قومیت و ملیت می باشد، ندارد. در نهایت، این فرضیه، چهره استدلالی سیاست را در نظر نمی گیرد، گرامر ادعاها، که میانجی گری ساختار و سازمان، تصورات اجتماعی که از طریق شرایط اجتماعی که توسط موجودات اجتماعی تجربه، تفسیر و ارزیابی می شوند، را ممکن می سازد.

بحران چهارچوب؟

فرضیه سوم، بر یک تغییر ساختاری دیگری که بعد از سالهای ۱۹۳۰ صورت گرفته است، تمرکز می کند. آنچه که در این مورد تغییر کرده است، مقیاسی است که بحران در آن تجربه شده است ـ و ینابراین می بایستی چهارچوب آن مورد توجه قرار گیرد. مخصوصا، آنچه در خطر است، تغییر از یک سناریوی بحران قرن بیستمی که در شرایط ملی تنظیم می شد،که نیازمند اقدام‌هایی توسط دولت ملی بود، به سناریوی قرن بیست و یکمی، که چهارچوب ملی بی ثبات گردیده، بدون آنکه هنوز جانشین قابل قبولی برایش ایجاد شده باشد(۷). در زمان پولانی، هیچ احتیاجی به گفتن نداشت که دولت مدرن محلی، عرصه اصلی و عامل حمایت اجتماعی بود. بنابراین، پارامترهای پروژه حمایتی جنبش دوگانه کاملاً روشن بود: به منظور مدیریت اقتصاد ملی خود، دولت نیاز به بسیج دارایی‌های ملی که بنوبه خود محتاج کنترل پول ملی بود، داشت. در‌واقع اولین چیزی که فرانکلین روزولت در هنگام استقرار خود در سال ۱۹۳۳ انجام داد، خروج ایالات متحده از استاندارد طلا بود. این حرکتی بود که طیف وسیعی از سیاست‌ها و برنامه‌ها، از جمله امنیت اجتماعی که ما انرا به نیو دیل مرتبط می کنیم، ممکن ساخت. علاوه بر این، پس از جنگ دوم جهانی، در ایالات متحده و جاهای دیگر، چهارچوب ملی همچنان پارامترهای اصلی حمایت اجتماعی را مشخص می کرد: تعریف عامل حمایت، به مثابه دولت ملی، شی که میبایستی به مانند اقتصاد ملی اداره می‌شد ودارایی که بکاربرده می‌شد به مثابه سیاست ملی ـ مالی، پولی و صنعتی بود؛ و دایره کسانی که حق حمایت به مثابه شهروندان ملی را داشتند. به همان اندازه مهم، جامعه متصور ملی، تأمین کننده اخلاق همبسته ای که حفاظت از پروژه قابل دوام سیاسی را ایجاد میکرد، قادر بود دستور یک حمایت گسترده را بدهد(۸).

اما امروز، چهارچوب ملی دیگر بدیهی نیست. در پی خرابیهای جنگ دوم جهانی، ایالات متحده پیشتاز ساخت یک سیستم سرمایه داری جهانی متکی بر چهارچوب برتون وودز که هدف آن ترکیب تجارت آزاد بین‌المللی با تنظیم دولتی در سطح ملی بود، گردید. اما، این شکل سازش در عرض چند دهه از هم پاشیده شد. در سالهای ۱۹۷۰ ، ایالات متحده در راه تبدیل شدن به یک ملت رنت خوار گام می گذاشت. عقب نشینی سیستم، از نرخ ثابت ارزی، سرمایه‌گذاری در خارج از کشور، و تحمیل قرضهای عظیم دولتی و واگذاری کنترل ارز، باعث تضعیف ظرفیت آن برای مدیریت اقتصادش گردید. دولتهای ضعیف‌تر دیگر توانایی هدایت توسعه را از دست دادند، البته اگر واقعا زمانی این توانایی را داشتند. دولتهای پسا استعماری، پس از استقلال، بخاطر تاریخ طولانی انقیاد استعماری، و همچنین بخاطر ادامه چپاول امپریالیستی به اشکال دیگر، هرگز از ظرفیت حمایتی مناسبی برای هسته مرکزی اشان برخوردار نبودند ـ ناهمخوانی که بعداً توسط سیاست‌های تعدیل ساختاری نئولیبرالیستی بدتر شد. در همین حال، با تشکل اروپا به عنوان یک اتحادیه پولی و مالی، بدون ادغام سیاسی و مالی متناسب با ان، باعث از بین رفتن توانایی حمایتی کشورهای عضو شد ـ بدون آنکه توانایی معادل گسترده تر اروپایی ایجاد شود که این حمایت را ادامه دهد. امروز، شاهد این مدعا در پیش روی ماست: یونان به یک کشور تحت الحمایه تنزل یافته است، اسپانیا، پرتغال و ایرلند توسط بروکسل هدایت می شود. و بانکهای مرکزی محدودیت‌های سیاست داخلی را، حتی در آلمان و فرانسه تعیین می کنند. در نتیجه، پروژه حمایت اجتماعی را دیگر نمی‌توان در چهاچوب ملی تصور کرد. بدون هیچ الترناتیوی در افق که بتواند جایگزین آن شود، این پروژه بنظر میرسد، کم کم اعتبار خود را از دست می دهد. بنابراین ما فاقد یکی دیگر از پیش‌فرض های مهم جنبش دوگانه هستیم.

فرضیه «چهارچوب»، یک درک واقعی، در مورد مشکل ایجاد یک کنتراـ هژمونی نئولیبرالیسم در قرن ۲۱ فراهم می کند. آن، پرتو نوری بر ضعف جنبش های ملی برای حمایت های اجتماعی می اندازد، که عمدتا در اشکال قهقرایی و ضد تاریخی مثل لوپنیسم در فرانسه و گلدن داون [Golden Dawn – طلوع طلایی] در یونان وجود دارد. اما این فرضیه، در توضیح ضعف الترناتیوهای گسترده و فراملی ناتوان است. چرا هیچ جنبش تماماروپایی علیه ریاضت اقتصادی وجود ندارد؟ اگر سرمایه داران در سصح جهانی سازماندهی شده‌اند تا دسترسی به بازار را گسترش دهند و آن‌ها را قید و بند های کنترل ملی آزاد سازد، چرا طرفداران حمایت های اجتماعی، یک ضد جنبش در همان مقیاس را سازماندهی نمی کنند؟ خلاصه، هیچیک از فرضیه های ملاحظه شده در اینجا، بطور کامل رضایت‌بخش نیست. حتی یک ترکیب ساده از این فرضیه ها کافی نیستند: حتی اگر ما در تبیین روانشناسانه، مالی و جهانی شدن موفق می شدیم، هنوز، مخصوصاً در درک دینامیسم سیاسی که سناریوی پولانی را از خط خارج نموده است، شکست می خوردیم. ما هنوز با این شگفتی تنها می ماندیم: چرا «جامعه»، خود را به شکل سیاسی، برای محافظت خود از «اقتصاد»، سازماندهی نمی کند؟ چرا هیچ جنبش دوگانه در قرن ۲۱ وجود ندارد؟

ازادی: سومی گمشده

هرگاه یک سؤال، سرسختانه در مقابل بازجویی های مداوم مقاومت می کند، آنگاه ارزش این تأمل را دارد که شاید سؤال اشتباه طرح شده است. هنگامی که ما می پرسیم، چرا جنبش دوگانه در قرن ۲۱ وجود ندارد، ما یک رفتار ناممکن آشنا را تکرار می کنیم، درست مثل اینکه، چرا انقلاب سوسیالیستی در کشورهای صنعتی پیشرفته سرمایه داری صورت نگرفت؟ مشکل در اینجا روشن است: با تمرکز بر آنچه که غایب است، ما بر آنچه که حاضر است چشم می پوشیم. با این حال، فرض کنید که ما تحقیق خود را به شکل صریح و بدون پیشداوری، از طریق بررسی گرامر مبارزات اجتماعی واقعاً موجود، در دهه های پس از انتشار کتاب تحول بزرگ، از نو انجام میدهیم.

برای این منظور، اجازه دهید تاملی در مورد ارایه وسیعی از مبارزات اجتماعی، که هیچ جایی در طرح جنبش دوگانه پیدا نمی کند، کنیم. من در باره وسعت فوق‌العاده جنبش های رهایی بخش: ضد نژاد پرستی، ضد امپریالیستی، ضد جنگ، چپ نو، موج دوم فمنیسم، آزادی همجنسگرایان، چند فرهنگی و غیره، که در سالهای ۱۹۶۰ به صحنه آمد و به سرعت جهان را در نوردید و سالها نیز ادامه یافت، فکر میکنم. اغلب، بیشتر در مورد بازشناخت تا توزیع مجدد آن تکیه می شود، این جنبشها نسبت به اشکال حمایت اجتماعی که در دولتهای رفاه و پیشرفته در دوران پس از جنگ نهادینه شده بود، بسیار انتقاد داشتند. با جلب توجه به اشکال فرهنگی که در تأمین اجتماعی جاگذاری شده بود، آن‌ها سلسله مراتب زشت و محرومیت‌های اجتماعی را کشف کردند. به عنوان مثال، چپ نو، کاراکتر ظالمانه بوروکراسی سازمان یافته حمایت اجتماعی، که با بی اختیار کردن موکلانشان، شهروندان را به مشتریان تبدیل می‌کردند، را فاش ساخت. فعالان ضد امپریالیستی و ضد جنگ به انتقاد از فرم ملی اولین حمایت های اجتماعی جهانی پرداختند، که به هزینه مردم پسا استعماری، که خود از آن حمایتها مستثنی بودند، پرداخت می‌شد. آن‌ها بدین ترتیب به افشای «بی چهارچوبی» حمایتها پرداختند، افشایی که مقیاس خطر ان – اغلب فرا ملی – قابل مقایسه با مقیاسی که سیاست حمایتی سازماندهی شده بود، معمولاً ملی، نبود. همزمان، فمنیستها، به افشای کاراکتر ظالمانه حمایتهایی که بر فرض «دستمزد خانواده» و دیدگاههای مردگرایانه از «کار» و «مشارکت» بنا شده بود، پرداختند و نشان دادند که آنچه حمایت می‌شد، بخودی خود کمتر «جامعه» بود تا سلطه مرد. فعالان همجنسگرایان کاراکتر منزجر کننده قوانین عمومی که بر اساس تعاریف نرمهای دوجنس گرایی خانواده بود، را فاش کردند. فعالان حقوق معلولین، کاراکتر انحصاری محیط های ساخته شده متکی بر دیدگاه توان گرایی از قدرت و تحرک را فاش نمودند. چند فرهنگی ها، شخصیت سرکوبگر حمایتهای اجتماعی مبنی بر مذهب اکثریت و یا درک تک فرهنگی، که اعضای گروههای اقلیت را مجازات می نمود، فاش ساختند. و غیره وغیره.

در هر مورد، جنبش جنبه‌ای از «مفهوم اخلاقی» – sittlichkeit [ فساد]- که حمایت اجتماعی را فرم می داد، انتقاد نمودند. در این روند، آن‌ها برای همیشه، اصطلاح «حمایت» را از معصومیتش تهی کردند. با آگاهی از آنکه مزد می‌توانست به عنوان یک منبع ضد سلطه متکی بر مقام، خدمت کند، این جنبشها بطور طبیعی نسبت به کسانی که حمایت را ایده الیزه و بازار را دیواسا می نمودند، با احتیاط بودند. با درخواست دسترسی، به عنوان مخالف حمایت، برترین هدف آن‌ها نه دفاع از «جامعه»، بلکه غلبه بر سلطه بود. با این حال، جنبشهای رهایی بخش، طرفدار لیبرالیسم اقتصادی نبودند. با خارج شدن از خط جبهه «جامعه»، نتیجتا آن‌ها پارتیزان های «اقتصادی» نشدند. با آگاهی از اینکه بازارگرایی، اغلب در خدمت تغییر بیشتر سلطه و نه از بین بردن آن است، آن‌ها همچنین بطور غریزی، به دیده تردید، نسبت به کسانی که «خودتنظیمی» بازار را به عنوان یک اکسیر تبلیغ میکردند، می نگریستند. درک عمومی آن‌ها، با ملاحظه تلاش برای بازاریزه کردن تمام‌عیار و کامل، این بود که آزادی از قرارداد، بخودی خود نه به عنوان پایان بلکه وسیله‌ای برای رهایی می باشد.

بطور کلی، جنبش عمومی بعد از دوران جنگ نیز در اصول جنبش دوگانه نمی گنجد. آن‌ها با عدم دفاع از بازار و یا حمایت اجتماعی،از یک پروژه سیاسی سوم، که من انرا رهایی مینامم، حمایت می کردند. این پروژه که توسط هیکل پولانی پوشیده شده است، نیاز به آن دارد که یک نقش مرکزی، به آن در تلاش ما برای روشن نمودن گرامر مبارزه اجتماعی در قرن ۲۱ ، داده شود. بر این اساس، من پیشنهاد تجزیه و تحلیل مجموعه حاضر بر اساس فرمی متفاوت که من انرا جنبش سه گانه مینامم، را دارم. جنبش سه گانه، مانند فرم پولانی، به مثابه یک دستگاه تحلیل پر کاربرد، برای تجزیه گرامر مبارزه اجتماعی در جامعه سرمایه داری عمل می کند. اما بر خلاف جنبش دوگانه، آن یک تضاد سه طرفه بین طرفداران بازار، پیروان حمایت اجتماعی و پارتیزانهای رهایی، ترسیم می کند. البته، هدف در اینجا، واقعاً جامعیت بیشتر نیست. بلکه بیشتر، درک تغییر روابط بین این سه مجموعه از نیروهای سیاسی است، که پروژه های آن‌ها با هم برخورد و تصادم می کنند. جنبش سه گانه بر پایه این واقعیت است که در اصل، هر کدام از آن‌ها می‌تواند متحد یکی از دو قطب دیگر و بر علیه سومی باشد.

دوسوگرایی سیاسی

صحبت از یک جنبش سه گانه، به معنی این فرض است که هر یک از سه جزء ان، ذاتاً دوسوگرا میباشد. ما هم‌اکنون می توانیم، بر خلاف پولانی، ببینیم که حمایت اجتماعی اغلب دوسوگرا میباشد. ان موجب رهایی از اثرات فروپاشنده بازار بر جامعه است و در عین حال، خواهان سلطه در میان و بین جوامع می باشد. اما این در مورد ان دو واژه دیگر نیز صدق می کند. بازاریزه کردن ممکن است اثرات منفی که پولانی تأکید می‌کرد را داشته باشد. اما همانطور که مارکس نیز تقدیرش می کرد،ان می‌تواند اثرات مثبتی در حوزه‌هایی که [سیاست] حمایتی ظالمانه است و آنها را از هم متلاشی میکند، داشته باشد. مثلا، وقتی که بازار کالاهای مصرفی تحت اقتصاد فرمانی، بطور بورکراتیک هدایت می شد، و یا وقتی که بازار کار برای کسانی که بطور غیر داوطلبانه از این بازارها حذف شده بودند، باز شد. و مهمتر از این، رهایی نیز از دوسوگرایی، مصون نیست. از آنجا که آن، نه فقط آزادی تولید میکند، بلکه بافت موجود همبستگی ها را نیز خراب می کند. حتی اگر رهایی، بر سلطه غلبه کند، ممکن است که به فسخ اساس اخلاقی همبسته حمایت اجتماعی کمک کرده و در نتیجه راه را برای بازاریزه کردن پاک سازد.

به عبارت دیگر، هر ترم برای خود هم یک هدف غایی دارد و هم یک پتانسیل برای دو سوگرایی، که در رابطه‌اش با ترم های دیگر آشکار می شود. برخلاف پولانی، تضاد بین بازاریزه و حمایت اجتماعی نمی‌تواند در منزوی کردن انها از رهایی، فهمیده شود. به همان اندازه، درگیری بعدی بین حمایت و رهایی نمی‌تواند در انزوا از نیروی واسطه نئولیبرالی، درک شود. به همین ترتیب، یک نقد موازی برای جنبشهای رهایی بخش می‌توان عنوان کرد. اگر پولانی، در تضاد بین بازارگرایی و حمایت اجتماعی، اثر مبارزه برای آزادی را نادیده گرفت، این جنبشها اغلب از تاثیر پروژه های بازارگرایی، بر مبارزات خودشان با نیروهای حمایتی، غفلت می کنند.

ما دیده ایم که جنبش های رهایی بخش، حمایت های سرکوبگر را در دوران بعد از جنگ به چالش می کشند. در هر مورد، هر جنبشی یک نوع از سلطه را افشا نمود و ادعای رهایی نمود. هر چند که این ادعا خود نیز دو سویه بود – آن‌ها می توانستند در اصل در جبهه بازارگرایی و یا حمایت های اجتماعی قرار گیرند. در مورد اول، در جایی که رهایی متحد بازارگرایی بود، آن، نه فقط در خدمت شکستن ابعاد سرکوبگرانه حمایت اجتماعی بود، بلکه اساس همبستگی و مسئولیت مشترک بی الایه حمایت اجتماعی را نیز خرد کرد. در مورد دوم، در جایی که رهایی متحد حمایت اجتماعی بود، آن، مواد اخلاقی تقویت کننده حمایت را حذف نکرد، ، بلکه بیشتر تغییر داد.

در واقع، همه این جنبشها در بردارنده گرایش های هم حمایتی و هم بازارگرایی بودند. در هر مورد، جریان های لیبرال متمایل به بازارگرایی بودند، در حالیکه جریانهای سوسیالیستی و سوسیال دمکراتیکی احتمالاً بیشتر با نیروهای حمایت اجتماعی متحد بودند. با این حال، مسلما، دو سوگرایی رهایی، در سالهای اخیر به نفع بازارگرایی حل شده است. جریان های هژمون مبارزه رهایی بخش که هم اهنگی ناقصی برای ترقی نیروهای بازار آزاد داشتند، یک «رابطه خطرناکی» با نئولیبرالیستها برقرار کرده اند. انها تأمین کننده یک بخش از «روح جدید» یا منطق جذابی برای حالت جدید انباشت سرمایه، که به عنوان «انعطاف پذیر»، «تفاوت پسند»، «مشوق خلاقیت از پایین» تبلیغ می شود، هستند(۹). در نتیجه، بخودی خود، نقد رهایی از حمایت سرکوبگر با انتقاد نئولیبرالیسم همگرا شده است. در منطقه تضاد جنبش سه گانه، رهایی، نیروهایش را با بازارگرایان

در مقابل حمایت اجتماعی پیوند داده است. اینجا، بالاخره، ما شروع به تشخیص شرایط واقعی بازی سیاسی قرن ۲۱ کرده ایم. در صف بندی حاضر، یک حزب جسور نئولیبرالیستی از جذابیت جنبش رهایی، نیرو قرض می کند. ان با آرایش خود به شکل یک طغیان، لهجه رهایی را اقتباس کرده تا حمایت اجتماعی را همچون زنجیری بر آزادی، سانسور کند. در همین حال، حزب حمایتی که بادش خالی شده، در تلاش است که لکه سلطه را، که توسط جنبش های رهایی بخش فاش شد، از خود پاک نماید. آن، با روحیه تضعیف شده، در موضع دفاعی، و فاقد اعتقاد راسخ، هیچ چشم انداز عاشقانه و ضد هژمونی که بتواند مخالفت با نئولیبرالیسم را ابدیده کند،بوجود نمی نمیاورد. در نهایت، حزب رهایی، خود را بر روی یک پرتگاه باریک می یابد. جریان غالب ان، با قرار گرفتن در بین دو قطب دیگر، بارها و بارها از خط مهمی رد شده است. خطی که از یک سو، نقد معتبر از حمایت ظالمانه و مطالبات مشروع برای بازار کار را، از آغوش باز و غیر منتقدانه برای مریتوکراسی[شایسته سالاری] فردی و مصرف خصوصی، از سوی دیگر، جدا می کند.

بازاندیشی در سیاست بحران

با روشن شدن این مجموعه، جنبش سه گانه، خصوصا چالش های سیاسی که تلاش برای ایجاد یک پروژه ضد هژمونیک بر علیه نئولیبرالسم با آن مواجه می شود، را برجسته می کند. تجزیه زمینه مبارزات واقعاً موجود،به معنی تمرکز بر گرامر ادعاها – ساخت و تصورات اجتماعی که میانجی پاسخگویی بازیگران سیاسی به وضعیت خود می باشد، است. این تمرکز سیاسی ناتوان نیست، اما سه فرضیه ای را که ما قبلاً ملاحظه کردیم، غنی می‌کند و کامل می گرداند. مهمتر از هر چیز، آن فرایندهایی که نخبگان سوسیال دمکراسی را دلسرد کرده، به نئولیبرالیسم جذابیتی برای هژمونیش بخشیده و نیروهای آزادی و رهایی را تضعیف و پراکنده نموده است، را روشن می کند. به همان اهمیت، جنبش سه گانه یک ارزیابی پستپولانی از وضعیت کنونی مبارزه سیاسی ارائه می دهد. یک دلیل این است که، آن نشان میدهد که، ما برای عدم وجود یک جنبش دوگانه نباید اشک بریزیم. هر چند که آن مبارزه بر علیه نئولیبرالیسم را پیچیده‌تر می کند. ظهور رهایی، نشانگر یک پیشرفت است. راه بازگشتی به سوی کمونیتاریان سلسله مراتبی و انحصاری، تحت حمایت اجتماعی، که بی‌گناهی اش برای همیشه در هم شکسته شده، و عادلانه نیز چنین شده، وجود ندارد. از این ببعد، هیچ حمایتی بدون رهایی.

همزمان، جنبش سه گانه، نیاز به پیچیده کردن پروژه رهایی را نشان می دهد. با افشای دو سوگرایی ان، این تحلیل آشکار میسازد که رهایی، مجرد و یک نام فراگیر، برای همه چیزهای خوب نیست. بلکه همه وابسته به آن است که چگونه ضربه برای غلبه بر سلطه، در برخورد تاریخی با دیگر پروژه های متقاطع – و از همه مهمتر بازارگرایی و حمایت اجتماعی، شکل گرفته است. یک پروژه رهایی بخش با ایمانی ساده و بی تکلف رنگ‌آمیزی شده است، و در مقابل، شایسته سالاری [meritocracy] و پیشرفت فردی به سادگی به انتهای دیگرش پیچ می خورد – همچنانکه در مورد عصر حاضر صادق است. اما، یک پروژه رهایی بخش، وفادار به رد کامل بازار، که بطور مؤثر ارمانهای لازم الاجراء لیبرالی را به بازار آزاد واگذار میکند، در حالی که میلیاردها در سراسر جهان را رها کرده، انهایی که به درستی می‌فهمند که چیزی بدتر از استعمار شدن وجود دارد، و ان، بی‌ارزش بودن برای استعمار شدن. به طور کلی، از این پس، هیچ رهایی بدون بدون سنتز جدید بازارگرایی و حمایت اجتماعی.

در نهایت، جنبش سه گانه یک پروژه سیاسی برای کسانی از ماست که به رهایی، متعهد باقی می ماند. ما میتوانیم تصمیم بگیریم که رابطه خطرناکمان با نئولیبرالیسم را قطع کرده و یک اتحاد جدید اصولی با حمایت اجتماعی را ایجاد کنیم. در نتیجه با تعویض قطب جنبش سه گانه، ما قادریم منافع طولانی مدت خود را در عدم سلطه، با نفع یکسان در همبستگی و امنیت اجتماعی بگنجانیم. همزمان، ما می توانیم حق ضروری آزادی منفی را از استفاده نئولیبرالی و تغییر ان، پس بگیریم. استقبال از فهم گسترده‌تر عدالت اجتماعی، چنین پروژه ای می‌تواند یکباره، هم در خدمت افتخار به بینش پولانی باشد و هم مرحمی برای نقاط کور ان.

 

پانوشتها

——-

۱ – نسخه های قبلی این مقاله با عنوان «درس لوکزامبورگ» در ۲۲ نوامبر ۲۰۱۲ در برلین ایراد شده است. من سپاسگذارانه اذعان پشتیبانی از سوی بنیاد رزا لوکزامبورگ، اینشتین، مرکز مطالعات پیشرفته را داشته و از بلر تیلور برای کمک به این پژوهش تشکر می کنم.

۲ – تعداد چنین تعابیری زیاد است. مثلا: «جامعه شناسی برای دومین تحول بزرگ» از مایکل بوراوی، «بررسی سالانه جامعه شناسی»، از پنیر بری و مایکل دیتر کلاین، «دومین تحول بزرگ» از جیووانا و جان اگنیو، کتاب« عیسی در جامعه شناسی معاصر» اثر میچل برنارد و

۳ – برای اصلاحی سودمند به پولیانیسم از میان بسیاری از پولانی های امروزی نگاه کنید به اثر مایکل بوراوی «از پولانی تا پولیانا: خوشبینی کاذب مطالعات جهانی کار ».

۴ – نگاه کنید به یوتوب، مناظره انتخاباتی ۲۰۱۲ .

۵ – یوتوب «Let me warn you»

۶ – طبقه در قرن بیست و یک اثر گوران تربورن

۷ – برای بی ثباتی چهارچوب ملی نگاه کنید به «تغییر عدالت در یک دنیای جهانی شده » اثر فریزر

۸ – البته، این چهارچوب نیز یک خارج از چهارچوب بود، از آنجا که آن، همه غیر شهروندان در حاشیه که بازار آن‌ها را در معرض خطر قرار می‌داد و کارشان هزینه امنیت اجتماعی در کشورهای سرمایه داری را تأمین می کرد، را از دایره حمایتی خارج می نمود. نگاه کنید به «به سوی مفهومهای نئوپولانی بحران سرمایه داری» اثر فریزر

۹ – برای رابطه خطرناک بین فمنیسم و نئولیبرالیسم نگاه کنید به «فمنیسم، سرمایه داری و حیله گری تاریخی» و «دوسوگرایی فمنیستی و بحران سرمایه داری» هر دو اثر فریزر

Views All Time
Views All Time
875
Views Today
Views Today
1

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *